تبليغاتX
گاهنامه چاردیواری
داستان جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 14:46

فرار از خانه »

دختری تنها با کوله باری سنگین از گناه

وقتی برای همیشه در آن زندان لعنتی را پشت سرم بستم،احساس پرنده ای را داشتم که از قفس آزاد شده و تمام حریم آسمان جولانگاه پرواز اوست.هیچ چیز نمی خواستم جز دوری از محیطی که سال ها در آن زجر کشیده بودم.پنج سال داشتم که مادرم در عنفوان جوانی بر اثر سرطان جان باخت و هنوز یک سال از کوچ غریبانه اش نگذشته بود که سایه سنگین نا مادری را بر سرم احساس کردم.من تنها فرزند خانواده بودم و سال های کودکی ام سال هایی بود پر از آزار و اذیت.پر از گریه و کتک و نا رواهایی که هنوز هم معنی بسیاری از آن ها را نمی دانم.کودکی بودم که باید یک شبه بزرگ می شد.تا مادرم زنده بود و مهربانی اش در خانه جریان داشت،کودکی ام پراز خاطرات خوش بود،اما وقتی رفت و نسیم مهربانی اش را با خود برد،دختری شدم که باید دستورات ریز و درشت زن پدر را اطاعت می کردم.مادر که رفت و مهربان اش را برد،محبت پدر هم به سردی گرایید.انگار اصلاً مرا نمیدید.پدر زمانی به یاد می آورد دختری هم دارد که قرار بود به خاطر نق زدن های مکرر زن بابا او را کتک بزند و داخل زیر زمین زندانی کند.وقتی هفت سالم شد و من به سن مدرسه رسیدم بیشتر از هر زمان دیگری نبود مادر را احساس کردم.روز اول مدرسه وقتی اکثر بچه ها با مادرشان آمده بودند،وقتی آغوش گرم مادر و پدر در آخرین لحظه جدایی بهترین پناهگاهشان بود،من در تنهایی و سکوت غم بارم حس کردم که مادر نداشتن غمی است بزرگتر از آن چه که قلب کوچکم تاب تحمل آن را داشته باشد.برای پر کردن تنهایی ام دوستان زیادی پیدا کردم .بیشتر روز ها به بهانه درس خواندن به خانه دوستان می رفتم و سعی می کردم کمتر در محیط سرد خالی از عاطفه خانه باشم.زن پدرم که به زودی بچه دار شد ،اصلاٌ مرا به حساب نمی آورد .فقط وقتی مرا صدا می زد که کاری داشت.مثلا شستن کهنه های بچه اش و یا تمیز کردن خانه و...

البته کتک خوردن های مکرر از وی جزو لاینفک زندگیم شده بود.سعی می کردم تمام بد بختی ها را در جمع دوستان از یاد ببرم و همین امر بود که از من دختری دروغگو ساخت.رویا هایم را برای بچه ها و دوستانم به عنوان واقعیت تعریف می کردم ،هیچ کدام از آن ها نمی دانستند که من مادر ندارم و با نا مادری زندگی می کنم.وضع مالی پدرم خیلی خوب بود و اکثر مواقع هم حساب پولش را نداشت و همین امر باعث شد پول دزدیدن از جیب پدر در من به وجود بیاید.لباس های شیک و گران قیمت می خریدم.وسایل مدرسه ام همه لوکس بود.به بچه ها می گفتم که اینها را از پدر و مادرم هدیه گرفتم و به پدر و نا مادری ام می گفتم که دوستانم این وسایل را به من هدیه می دهند.درس نمی خواندم اکثر نمراتم کم بود. بارها مسئولان مدرسه پدر و مادرم را خواستند ،اما هر بار به بهانه ای از بردن آنها به مدرسه خود داری می کردم و هر بار قول دادم که درس بخونم و نمراتم را بهتر کنم.سال اول راهنمایی بودم که با پروانه دوست شدم،دختر خیلی خوبی بود.پروانه وقتی دید من درسم ضعیف است،خواست کمکم کند.گفت به خانه مان می آید و در درس ها کمکم می کند،اما من از این که دروغ هایم بر ملا نشود گفتم که من به خانه شان می روم.کمک های پروانه موثر بود تا جایی که در پایان سال تحصیلی جزو شاگردان نسبتاً خوب شده بودم.همین موضوع باعث شد پیوند میان من و پروانه عمیق تر شود تا سر حد جانم دوستش داشتم و فکر میکردم که فرشته ای است که خدا برای پر کردن تنهایی من آفریده است.پروانه از یک خانواده ی متمول بود.آن ها هر ماه در خانه شان میهمانی بزرگی می گرفتند و... بعد از پنج سال دوستی با پروانه ،او یک بار هم به خانه ی ما نیامده بود و هر بار ابراز علاقه می کرد برای دیدن پدر و مادرم به خانه مان بیاید به بهانه ای او را منصرف می کردم تا اینکه یک روز جمعه وقتی در خانه مشغول نظافت بودم و زن پدرم به مهمانی رفته بود و پدرم در اتاق خودش استراحت می کرد.زنگ خانه به صدا در آمد وقتی در را باز کردم کم مانده بود قلبم از کار بایستد،پروانه همراه مادرش با یک دسته گل بزرگ به خانه مان آمده بودند.باور کردنی نبود.نمی دانستم چه کنم به ناچار آن ها را به داخل خانه دعوت کردم.پدر با شنیدن صدای آن ها از اتاق بیرون آمد و با معرفی من آنها با یکدیگر آشنا شدند.پدرم برخورد بسیار محترمانه ای با آنها داشت اما این فضای صمیمی زیاد طول نکشید چون نیم ساعت بعد زن پدرم وارد خانه شد و با دیدن پروانه و مادرش چنان برخورد توهین آمیزی با من کرد که دلم می خواست همان لحظه زمین دهن باز کند و مرا به کام خود بکشد.پدرم برای اولین بار به دفاع از من برخاست ولی افسوس که چند سالی برای این کار دیر شده بود.پروانه و مادرش مات و مبهوت مانده بودند.برای پروانه با آن همه دروغهایی که من در مورد مهربانی مادرم گفته بودم رفتار زن پدرم باور کردنی نبود.پدرم مدام از پروانه و مادرش عذر خواهی می کرد و همسرش مدام بر سر من فریاد می کشید که به چه حقی میهمان به خانه ی او آورده ام.به چه حقی دست به وسایل زندگی او زده ام و...در تمام این مدت و حتی زمانی که مادر پروانه گونه ام را بوسید و از من خدا حافظی کرد کلامی بر زبان نیاوردم ولی در این فکر بودم که چگونه به صورت پروانه که بهترین دوست سال های تنهایی ام بود نگاه کنم.همان شب تصمیم خود را گرفتم و به نتیجه رسیدم که باید از آن زندان بگریزم.دیگر تحمل توهین ها و تحقیر های نا مادری را نداشتم ،دیگر نمی توانستم فرمانروی های کور پدر را از آن زن غریبه ببینم،ارتباطم با بچه های نامادری در حد یک پرستار بود.یعنی من فقط باید به آنان غذا می دادم،لباسشان را عوض می کردم ودر نبود مادرشان از آن ها مراقبت می کردم که البته این مورد آخری خیلی کم اتفاق می افتاد و زن پدرم هیچ وقت اجازه نمیداد با بچه هایش تنها بمانم.چون بدون اینکه بگوید،معلوم بود من تلافی رفتار های بدش را سر بچه هایش در می آورم.یک بار دیگر تمام سال های رنج و عذابم را مرور کردم.ساکم را بستم و صبح خیلی زود از خانه بیرون آمدم و می دانستم تا غروب کسی دنبالم نمی گردد،چون زن پدرم فکر می کند به مدرسه و از آن جا به خانه ی دوستانم رفته ام تا درس بخوانم.فرصت خوبی بود تا حسابی از آن خانه ی لعنتی دور شوم.خودم را به ترمینال رساندم و وقتی روی صندلی اتوبوس نشستم ،قایق ذهنم در دریای پر تلاطم خاطرات رهسپار سالهای دور و نزدیک شد.احساس ترس کردم.نمی دانستم چه کار کنم به یک مسافر خانه سری زدم. چون شناسنامه همراه داشتم و گفتم دانشجو هستم و برای ثبت نام به تهران آمده ام ،در زمینه ی گرفتن اتاق مشکلی به وجود نیامد ،من که سال ها دروغ گفته بودم،در سر هم کردن داستان های تخیلی تبحر خاصی داشتم.روز  سوم اقامتم در تهران بود که با علی آشنا شدم ،پسرکی تنها که هیچ از او نمی دانستم. در پارک روی نیمکت نشسته بودم که آمد و کنارم نشست.اول دلم نمی خواست با او هم قدم شوم،اما وقتی به خودم آمدم ،دیدم هوا رو به تاریکی است ومن هنوز سرگرم صحبت با علی هستم .برای اولین بار حقیقت زندگی خودم را برای یک نفر تعریف کردم،برای کسی که نمی دانستم کیست، از کجا آمده و اصلاً چرا با او همکلام شده ام.علی به من قول داد کمکم کند بعد از یک هفته مرا به خانه ای در منطقه ی غرب تهران برد.یک سوئیت کوچک بود و گفت که خودش آن جا زندگی می کند.ترسیدم از اینکه به تنهایی در یک خانه ی خالی با پسری زندگی کنم.همه وجودم پر از وحشت شد،اما علی به من گفت که تا زمان اقامت من در آن خانه خودش به خانه ی دوستانش می رود.چند ماهی به همین منوال گذشت.دوستی بین من و علی هر روز استحکام بیشتری پیدا می کرد تا اینکه یک روز نامه ای به من داد که پر بود از جملات آتشین و قصه های عاشقانه ای که تا آن موقع نشنیده بودم. برایم جالب بود که کسی در دنیا پیدا شده که تا این حد مرا دوست دارد.بدون کمترین تردیدی حرف های علی راباور کردم و به همکاری با او که در کار قاچاق مواد مخدر بود پرداختم و توانستم با پولی که از این کار بدست می آورم زندگی مرفه و خوبی برای خودم درست کنم و همین امر مرا تا سقوط در پرتگاه فساد و تباهی سوق داد.زمانی به خودم آمدم که یک دختر بی هویت بودم که کوله باری از گناه بر دوشم سنگینی می کرد.یاد پروانه و محبت هایش دیوانه ام می کرد.دوست داشتم کسی از خواب بیدارم می کرد و می گفت این دو سال فرار فقط یک کابوس بوده ،همین و بس ولی افسوس که همه واقعیتی تلخ است. حالا فرشته همان کودک معصوم سالها پیش که در پنج سالگی طعم تلخ بی مادری را چشیده و سال ها سایه سنگین نا مادری را تحمل کرده بود،یک دختر تنها و معتاد و فاسد بود.سیر صعودی بدبختی هایم مرا شگفت زده می کرد.اما هیچ چاره ای نداشتم،حالا که این جا روی تخت بیمارستان افتاده ام ،دلم می خواهد بدانم کدام ظالمی مرا نجات داده،من مرگ را انتخاب کردم تا از شر این زندگی نکبت بار خلاص شوم،اما انگار دست تقدیر بازی های پنهان دیگری برای من دارد،زجر های بسیار دیگری باید بکشم و دم بر نیاورم.اما من باز هم خودکشی می کنم و امیدوارم این بار هیچ ظالمی مهربان نشود و مرا نجات ندهد.

 

 

 

 

 

 

 

پایان

نوشته شده توسط میثم غلامی  | لینک ثابت |

ادامه جمعه سیزدهم مرداد 1385 18:50

 

 

 

«اگر به تو نامه می نویسم نه برای این است که دوستی و مودت گذشته را تجدید نمایم ،برای این کار حاضر نیستم حتی یک سطر یا یک کلمه بنویسم.زیرا پیمانی مانند پیمان مکارانه ی تو، و مودتی مانند مودت دروغ و خلاف حقیقت تو شایسته ی یادآوری نیست،چه رسد که بر آن تاسف خورم و تمنای تجدیدش نمایم.

تو می دانی روزی که مرا ترک گفتی آتش سوزنده ای در دل و جنین جنبنده ای در شکم داشتم.آتش تاسف بر گذشته ام بود و جنین مایه ی ترس و رسوایی آینده ام.

تو کمترین اعتنایی به گذشته و آینده ی من ننمودی، فرار کردی تا جنایتی را که خود به وجود آورده ای نبینی و اشک هایی را که تو جاری کرده ای پاک نکنی.

آیا با این رفتار بی رحمانه و ضد انسانی می توانم تو را یک انسان شریف بخوانم؟ هرگز.

نه تنها انسان شریفی نیستی بلکه اصلاً انسان نیستی، زیرا تمام صفات نا پسند حیوانات وحشی و درندگان را در خود جمع کرده ای و یک جا مظهر همه ی ناپاکی ها و سیئات اخلاقی شده ای.

می گفتی تو را دوست دارم، دروغ می گفتی، تو خودت را دوست می داشتی، تو به تمایلات خویشتن علاقه مند بودی،در رهگذر خواهش های نفسانی خود به من برخورد کردی و مرا وسیله ارضاء تمنیات خویشتن یافتی، وگرنه هرگز به خانه ی من نمی آمدی و به من  توجه نمی کردی.

به من خیانت کردی،زیرا وعده دادی با من ازدواج کنی ولی پیمان شکستی و به وعده ات وفا ننمودی.فکر می کردی زنی آلوده به گناه شده و در بی عفتی سقوط کرده است لایق همسری نیست،آیا گناهکاری من جز به دست تو شد؟

آیا سقوط من سببی جز خیانتکاری تو داشت؟ اگر تو نبودی من هرگز به گناه آلوده نشده بودم. اصرار و پافشاری مداوم تو مرا عاجز کرد و سر انجام مانند کودک خردسالی که به دست جبار توانایی اسیر شده باشد در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت خود را از دست دادم.

تو، گوهر عفتم را به سرقت بردی و مرا نزد وجدانم سر افکنده و دل غمگین نمودی،زندگی بر من سخت و دشوار شد ،زندگی را برایم سنگین و غیر قابل تحمل می نمود .

برای یک دختر جوانی مانند من، زندگی چه لذتی می توانست داشته باشد،نه قادر است همسر قانونی یک مرد باشد نه می تواند مادر پاکدامن یک کودک،بلکه قادر نیست در جامعه با وضع عادی به سر برد،او پیوسته سرافکنده و شرمسار است،اشک تاثر می بارد و ا زغصه صورت خود را به کف دست می گذارد و بر گذشته ی تیره ی خود فکر می کند،وقتی به یاد رسوایی خویش و سرزنش های مردم می افتد،از ترس بندهای استخوانش می سوزد و دلش از غصه آب می شود،آسایش و راحت از من ربودی،آنچنان بیچاره شدم که از آن خانه ی مجلل و با شکوه فرار کردم، از پدر و مادر عزیز و از آن زندگی مرفه و گوارا چشم پوشیدم  و به یک منزل کوچک در یک محله ی دور افتاده و بی رفت و آمد مسکن گزیدم تا باقیمانده عمر غم انگیز خود را در آنجا بگذرانم.

پدر و مادرم را کشتی،خبر دارم که هر دو از غم فراق و دوری من جان سپردند و از دنیا رفتند،آن ها از غصه ی جدایی من دق کردند و از ناامیدی دیدار من مردند،گمان می کنم مرگ آنها سببی جز این نداشت.

مرا کشتی،زیرا آن سمّ تلخی که از جام تو نوشیدم و آن غصه های کشنده و عمیقی که از دست تو در دلم جای گرفتو با آن در جنگ و ستیز بودم اثر نهایی خود را در جسم و جانم گذارده است.اینک در بستر مرگ قرار گرفته ام و روزهای آخر زندگی خود را می گذرانم .من اکنون مانند چوب خشکی هستم که آتش در اعماق آن خانه کرده باشد،پیوسته می سوزد و متلاشی می شود.گمان می کنم خداوند به من توجه کرده و دعایم مستجاب شده است،اراده فرموده است که مرا از این همه نکبت و تیره روزی برهاند و از دنیای مرگ و بدبختی،به عالم زندگی و آسایش منتقلم نماید.

با این همه جرایم و جنایات باید بگویم:تو دروغگویی،تو مکّار و حیله گری،تو دزد جنایتکاری،گمان نمی کنم خداوند عادل تو را آزاد بگذارد و حق من ستمدیده ی مظلوم را از تو نگیرد.

این نامه را برای تجدید عهد دوستی و مودّت ننوشتم،زیرا تو پست تر از آنی که با تو از پیمان محبت صحبت کنم،به علاوه من اکنون در آستانه ی قبر قرار گرفته ام ، از نیک و بدهای زندگی ،از خوشبختی ها و بدبختی های حیات در حال وداع هستم ،نه دیگر در دل من آرزوی دوستی کسی استو نه لحظات مرگ اجازه ی عهد و پیمان محبت به من می دهد.این نامه را تنها از آن جهت نوشتم که تو نزد من امانتی داری و آن دختر بچه بی گناه تو است.

اگر در دل  بی رحمت،عاطفه ی پدری وجود دارد بیا این کودک بی سرپرست را از من بگیر تا مگر بدبختی هایی که دامنگیر مادر ستمدیده ی او شده است دامنگیر وی نشود و روزگار اون همانند روزگار  من توام با تیره روزی و ناکامی نگردد.»

 

هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم که به او نگاه نکردم،دیدم قطرات اشکش بر صورتش جاری است.پرسیدم بعد چه شد؟

گفت:وقتی این نامه را خواندم،تمام بدنم لرزید،از شدت ناراحتی و هیجان ،گمان می کردم نزدیک است سینه ام بشکافد و قلبم از غصه بیرون افتد.

با سرعت به منزلی که نشانی داده بود آمدم و آن همین منزل بود،وارد این باباخانه شدم ،دیدم روی همین تخت ،یک بدن بی حرکت افتاده  و دختر بچه ای پهلوی آن بدن نشسته و با وضع تلخ و ناراحت کننده ای گریه می کند.

بی اختیار از وحشت آن منظره ی هولناک فریاد زدم و بیهوش شدم.گویی در آن موقع  جرایم غیر انسانی من به صورت درندگان وحشتناک در نظرم مجسم شده بودند. یکی چنگال خود را به من می نمود و دیگری می خواست با دندان مرا بدرد. وقتی به خود آمدم با خدا عهد کردم که به جرم جنایات گذشته در این کلبه ی ویران که آن را «آشیانهء غم» نامیدم بمانم و جبران ستم هایی که بر آن دختر مظلوم کرده ام مثل او زندگی کنم و مانند آن جان بدهم.

 

 

اینک موقع مرگم فرا رسیده و در خود احساس مسرت و رضایت خاطر میکنم،زیرا هم اکنون ندای باطنی قلبم به من می گوید:بر اثر تازیانه ی وجدانی که خوردی و ناراحتی ها و بلاهایی که برخود هموار نمودی خداوند جرایم تو را بخشیده و آن همه گناهانی را که ناشی از بی رحمی و قساوت قلب بوده آمرزیده است.

گفتارش که به اینجا رسید ، زبانش بند آمد و رنگ صورتش به کلی تغییر کرد،نتوانست خود را نگاه دارد،در بستر افتاد،آخرین کلامی که در نهایت ضعف و ناتوانی به من گفت این بود:«دوست عزیزم ، دخترم را به تو می سپارم» سپس روی بسترش افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

ساعتی در کنارش ماندم و آنچه وظیفه ی یک دوست بود درباره اش انجام  دادم.نامه هایی برای دوستان و آشنایانش نوشتم و همه در تشییع جنازه اش شرکت کردند.

من در عمرم روزی را مثل آن روز ندیدم که زن و مرد به شدت گریه می کردند.خدا می داند   اکنون که داستانش را می نویسم از شدت گریه و هیجان نمی توانم  خود را نگاه دارم و هرگز صدای ضعیف او را در آخرین لحظه ی زندگی فراموش نمی کنم که گفت: «رفیقم ، جان تو و دخترک عزیزم»

 

 

 

 

تحلیل روانشناسی این ماجرا:

 

این واقعه ی جانسوز و دردناک که نمودار یک تجاوز جنسی و غیر انسانی می باشد،زنگ خطر و بیدار باشی است برای جوانان عزیز و پاکدامن ما، که هرگز ضمیر بی آلایش خود را برای یک لحظه خوش گذرانی آلوده به گناه و معصیت ننمایند و دامان پاک خویش را با گناه لکه دار نکنند و خویشتن را در برابر وجدان یا ندای درونی شرمسار و سرافکنده ننمایند.

همچنین دختران و پسرانی که به سعادت خویش علاقه مندند باید هوشیار و بیدار باشند که فریب صیادان عفت ،فضیلت و شرف را نخورند و بدون جهت در دام آنها گرفتار نشوند.

 

«عبرت»

مار اگر گوید که مورم، بشنو و باور مکن

 

                             دیو اگر گوید که حورم، بشنو و باور مکن

 

گر بگوید روبه افسونگر مردم فریب

 

                             کز فریب و حیله دورم، بشنو و باور مکن

 

ور دغلبازی کند دعوی که دولتخواه تو

 

                              در غیاب و در حضورم، بشنو و باور مکن

 

 

 

 

 

 

 

هان تو ای دختر معصوم و تمیز        عفت توست به از پاکی زر

 

مادر خود تو بدار محرم خویش          تا نیاید به رهت بیم و خطر

 

هر چه از فکر،تو بر سر داری           زود کن عرضه به مادر،دختر

 

هر چه در راه گذر می شنوی          نکنی هیچ کدامش باور

 

خواهش کوی و گذر بلهوسی است        بایدت سخت از آن کرد حذر

 

عبرتی گیر از آن دختر پست                   که چسان کرد از آن راه ضرر

 

                                                                             سمندر

 

 

 

 

 

در خیابان چهره آرایش مکن

از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود را از روسری بیرون مریز

در مسیر چشم ها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد

طره گیسو منه در دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی

فاش تر گویم،عروسک نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهرم این قدر طنازی مکن

با اصول شرع لجبازی مکن

خواهرم این لباس تنگ چیست؟

پوشش جسبان رنگارنگ چیست؟

در امور خویش سرگردان مشو

نو عروس چشم نامردان مشو

 

مرحوم آقاسی

 

 

 

 

داستان بعدی

                        فرار از خانه

دختری تنها با کوله باری سنگین از گناه

وقتی برای همیشه در آن زندان لعنتی را پشت سرم بستم........

نوشته شده توسط میثم غلامی  | لینک ثابت |

کرشمه های شیطانی......... سه شنبه دهم مرداد 1385 0:27

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

برای این پست ، مطالبی از یک کتاب در نظر گرفتم به نام :  کرشمه های شیطانی

 

این کتاب حاوی ماجراهای واقعی از زندگی دختران و پسران همراه با تحلیل و روانشناسی  آن ها می باشد.

 

 

 

 

 

مقدمه:

 

چه بسا لذت کوتاه و شهوت زودگذری، غصه های درازی را به دنبال می آورد و اندوه فراوانی را ایجاد می کند.                                 امام علی(ع)

 

 

اولین جوانه های ارتباط بین انسان ها در حریم خانواده، پدیدار می گردد.روابط درون

 

خانوادگی از اهمیت و حساسیت فوق العاده ای بر خوردار است و چگونگی این روابط نقش به سزایی در شکل گیری نگرش ها و بازخورد های اجتماعی، آمادگی و توسعه مهارت های اجتماعی اعضای خانواده خواهد داشت. پایه و اساس روابط درون خانوادگی بر محور رابطه پدر مادر استوار است.

علت بسیاری از انحرافات و کجروی های اجتماعی فرزندان، عدم رابطه مناسب درون خانوادگی می باشد. چنان چه در خانواده ای رابطه ی زن و شوهر، رابطه ی مهرورزی و محبت پذیری، عهد و وفا ،گذشت و ایثار، سخاوت و احسان، مودت و مروت ، صداقت و دوستی، صفا و صمیمیت، تلاش و کوشش، تشکر و قدر دانی، تشویق و ...باشد،

این رابطه ی خوشایند و آرام بخش زوجین، نه تنها مناسب ترین بستر رشد و شکوفایی و و تعالی شخصیت  خود و فرزندانشان را فراهم می آورد، بلکه چنین رابطه ای بین پدر مادر ها نیاز همیشه فرزندان را به  رابطه ی گرم و و خوشایند و دوست داشتنی با اولیای خود تامین می نماید و مهمتر این که فرزندان را در  مقابل هر گونه کمبود عاطفی، همنشینی و ارتباط با دوستان فاسد، فرار از خانه  ،اعتیاد و سایر انحرافات و کجروی های اجتماعی بیمه خواهد کرد و بالعکس.

کتاب حاضر در دو بخش جداگانه و در عین حال به هم پیوسته، تقسیم شده است.

بخش اول شامل مجموعه ای از ماجراهای واقعی از زندگی پسران و دختران جوان می باشد و سعی شده در پایان هر ماجرا هر چند به صورت خلاصه و اجمال، به تحلیل  روانشناسی آن پرداخته و راه کارهای عملی جهت درس عبرت گرفتن به جوانان و خانواده ها ارائه گردد، امام علی در این باره می فرمایند:

 

از کسانی که آنرا(تقوا) فرو گذاشته اند عبرت بگیرید و مبادا مایه ی عبرت کسانی شوید که ره تقوا را در پیش می گیرند.

 

 و بزرگی در این رابطه می فرمود:    «یک قطره پیشگیری بهتر از یک دریا درمان می باشد»

و در بخش دوم کتاب علاوه بر آسیب شناسی اجتماعی ،چکیده ای از مهمترین نکته ها و رهنمود های تربیتی بزرگان دین و روان شناسان آورده شده است.

 

 

 

 

 

 

آشیانه غم

 

 

دوستی داشتم که بیشتر علاقه من به او از جنبه ی دانش و فضلش بود نه از جهت ایمان و اخلاق.از دیدن وی همواره شاد و مسرور می شدم و در محضرض احساس خوشحالی می کردم،نه به عبادت و طاعات او توجه داشتم نه به آلودگی و گناهانش.او برای من تنها دوست صمیمی بود.هرگز در این فکر نبودم که از وی علوم شرعی بیاموزم یا آن که دروس فضیلت و اخلاق فرا گیرم.سالیان دراز با هم رفاقت داشتیم، در طول این مدت نه من از او بدی دیدم و نه او از من رنجیده خاطر شد.

پیش آمدن یک سفر طولانی،مرا ناچار به ترک کشورم کرد و از رفیق محبوبم جدا شدم، ولی تا مدتی با هم مکاتبه می کردیم و بدین وسیله از حال یکدیگر خبر داشتیم متاسفانه چندی گذشت و نامه ای از او به من نرسید و این وضع تا پایان مسافرتم ادامه داشت، د رطول این مدت نگران و ناراحت بودم.

پس از مراجعت از سفر برای دیدار دوستم به در خانه اش رفتم،از آن منرل رفته بود، همسایگان گفتند دیر زمانیست که تغییر مسکن داده و نمی دانیم به کجا رفته است.

برای پیدا کردن دوستم کوشش بسیار کردم و در جستجوی او به هرجایی که احتمال ملاقاتش را می دادم رفتم و او را نیافتم.رفته رفته مایوس شدم تا جایی که یقین کردم دوست خود را از دست داده ام و دیگر راهی به او ندارم.

اشک تاثر ریختم ، گریه کردم ، قطرات اشک که از دل افسرده ام سرچشمه می گرفت به صورت پژمرده ام می ریخت، گریه ی آن کسی که در زندگی از داشتن دوستان با وفا کم نصیب است، گریه ی آن کسی که هدف تیرهای روزگار قرار گرفته است، تیرهایی که هرگز به خطا نمی رود و پی در پی درد و رنجش احساس می شود.اتفاقاً در یکی از شب های تاریک و ظلمانی آخر ماه که به طرف منزل می رفتم، راه را گم کردم و ندانسته به محله ی دور افتاده و به کوچه های تنگ و وحشتناک رسیدم. در آن ساعات از شدت ظلمت، چنین احساس کردم که در دریای سیاه و بیکرانی که دو کوه بلند تیره آن را احاطه کرده است در حرکتم و امواج سهمگینش گاهی بلند می شود و به جلو می آید و گاهی فروکش می کند و به عقب بر میگردد.

هنوز به وسط آن دریای تیره نرسیده بودم که از یکی از آن منازل ویران صدای جانسور و جانگدازی شنیدم و رفت و آمد های اضطراب آمیزی، احساس کردم که در من اثری بس عمیق گذارد.با خود گفتم ای عجب که این شب تاریک چه مقدار اسرار مردم بی نوا و مصائب غمزدگان را در سینه ی خود پنهان کرده است.

من از پیش با خدای خود عهد کرده بودم که هر گاه مصیبت زده ای را ببینم اگر قادر باشم بیاریش کنم  و اگر عاجز باشم لااقل از وی دلجویی نمایم و اظهار همدردی کنم، به همین جهت آرام آرام قدری راه پیمودم تا خود را به منزلی که ناله از آنجا به گوش می رسید رساندم.

برای اولین بار آهسته در زدم ولی خبری نشد،بار دوم در را به شدت کوبیدم، در باز شد، دیدم دختر بچه ایست که در حدود ده سال از عمرش رفته و چراغ کم فروغی به دست دارد.در پرتو آن نور حفیف ، دخترک را دیدم .لباس مندرسی در بر داشت ولی جمال زیبائیش در آن لباس ، مانند ماه شب چهارده که از لابلای قطعات ابر می درخشد، از زیر لباس مندرس و پاره پاره اش نمایان بود.

از دختر بچه سوال کردم درمنزل بیماری دارند؟ در کمال ناراحتی و نگرانی که نزدیک بود قلبش از حرکت بایستد ، جواب داد:ای مرد! پدرم را دریاب در حال جان دادن است.این جمله را گفت و برای راهنمایی من به داخل منزل روانه شد، پشت سر او رفتم مرا در بالا خانه ای برد که یک در کوتاه بیشتر نداشت.داخل شدم ولی چه اتاق وحشت زایی، چه وضع رقت باری، در آن موقع گمان می کردم که از جهان زنده به عالم مردگان آمده ام  و در نظر من آن بالا خانه ی کوچک چون گور و آن بیمار چون میتی جلوه می کرد.

نزدیک بیمار آمدم و کنارش نشستم ، بی اندازه ناتوان شده بود، گویی پیکرش یک قفس استخوانی است که نفس می کشد  و یا نی خشکی است که چون هوا  در آن عبور می کند صدا می دهد، ا زمحبت دستم را روی پیشانیش گذاشتم ، او چشمانش بی فروغش را باز نمود و خیره خیره به من نگاه کرد کمکم لب های بی رمقش به حرکت در آمد و با صدایی ضعیف گفت:« خدا را شکر که دوست گم شده ام را پیدا کردم»

از شنیدن این سخن چنان منقلب و مظطرب شدم که گویی دلم از جای کنده شد و در سینه ام راه می رود.در یافتم که به گمشده ی خود رسیده ام ولی هرگز نمی خواستم او را در لحظه ی مرگ و ساعات آخر زندگی ملاقات نمایم، نمی خواستم غصه های پنهانیم با دیدن وضع دلخراش و رقّت بار او تجدید و تشدید شود.

باکمال تعجب و تاثر از او پرسیدم این چه حال است که در تو مشاهده می کنم،چرا به این وضع دچار شده ای.با اشاره به من فهماند که میل نشستن دارد.دستم را تکیه گاه بدنش قرار دادم و با کمک من در بستر خود نشست و آرام لب به سخن گشود تا قصه ی خود را شرح دهد.

گفت:ده سال تمام من و مادرم در خانه ای مسکن داشتیم.همسایه ی مجاور ما مرد ثروتمندی بود، قصر مجلل و باشکوه آن مرد متمکن، دختر ماهرو و زیبایی را در آغوش داشت که مانندش در هیچ یک از قصر های این شهر نبود.چنان که شیفته و دلباخته ی او شدم که از شوق و شعف در پوست خود نمی گنجیدم و کاسه ی صبرم لبریز شده بود، برای آنکه به وصلش برسم تمام کوشش را به کار بردم.از هر دری سخن گفتم و به هر وسیله ای متوسل شدم ولی نتیجه نگرفتم و آن دختر زیبا همچنان از من کناره می گرفت.

سرانجام به او وعده ازدواج دادم و به این امید قانعش کردم و بدین ترتیب او را به دام انداختم ، با من طرح دوستی ریخت و محرمانه باب مراوده باز شد تا سرانجام در یکی از روزها جامه عزت و شرف را از برش بیرون کردم و گوهر عفتش را ربودم.

آن روز ها که روز عیش و خوش گذرانی ما بود بسیار کوتاه و زودگذز بود،زیرا دیری نپایید که فهمیدم دختر جوان، فرزندی در شکم دارد، دو دل و متحیر شدم از اینکه آیا به وعده ی خودم وفا کنم و با او ازدواج کنم یا آن که رشته محبتش را قطع کنم و از وی جدا شوم.سرانجام قسمت دوم را انتخاب کردم و برای فرار از دختر منزل مسکونیم را تغییر دادم به منزلی که تو در آن جا به ملاقاتم می آمدی منتقل شدم و از آن پس از او خبری نداشتم .

از این داستان سالها گذشت، روزی نامه ای به من رسید.

در این موقع دست خود را دراز کردو کاغذ کهنه ی زرد رنگی را از زیر بالش خود بیرون آورد و به دست من داد.نامه را خواندم ، این مطالب در آن نوشته شده بود:

 

 

 

ادامه ی این ماجرا رو در پست بعدی بخونید.   حتماً با ما همراه باشید.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط میثم غلامی  | لینک ثابت |